X
تبلیغات
رایتل

سوال بی فرجام....
10 مرداد 139521:44

دلم که میگیرد به زیر باران میروم...


دلم که میگیرد میفهمم دوباره یاد خاطراتی افتاده ام ؛که هرگز باز نمیگردند...


دلم که میگیرد به یاد می اورم که چگونه رها شده ام...


به یاد می اورم که چگونه از مهر و عطوفت دستانت تهی شده ام...


به یاد می اورم روزی را...که بی خداحافظی رفتی و من ماندم و شبهای بی تو...


شبهایی که با صدای نبودنت به خواب می رفتم...


و دوباره روز ها.....روز هایی که با لبخندهایم؛ دروغ های بزرگی را درباره حال خوبم به همه گفتم...


روزهایی که از ترس حجوم دوباره خاطرات با هم بودنمان به کج دیوار تنهایی ام پناه می بردم...


دیگر کافیست...


برای دلتنگی فرصتی نیست...


باید برای خودم نبودنت را توضیح دهم...


برای خود کوچکم که برای اولین بار توانسته است صحبت کند و از نبودنت سوال کند...


باید برای همیشه از این سوال بی فرجام  خلاصش  کنم . یکبار برای همیشه....


بودی .......


نیستی......


باز نخواهی گشت........


هزاران روز است که با خودم تکرار میکنم...  همین فعل های کلیشه ای  گذشته و حال و آینده را...


ولی هنوز هم نفهمیدم......

                                                                   دلیل آمدنت چه بود ؟!!

ترسا نظرات (3)