X
تبلیغات
رایتل

نرو
4 آذر 139500:49

دارَمــ نَفَســـ نَفَســـ  نَبودَنِـتــــ رو کَمـــــــ میارَمـــــــ.

میخوای بِریــــ تو رو ، بِهــ اینـــ تَـــرانِـهــــ میسِــپارَمـــــ.


نرو،
مهرنوش
ترسا
.
7 آبان 139509:46

پاییز عزیز یه خواهشی ازت داشتم...

میشه یکم یواش تر بیای؟

یخ زدیم خو وحشی

ترسا نظرات (4)
بعد ها
30 مرداد 139512:34

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ی زامروزها، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل بروی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیرهء دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تارموئی، نقش دستی، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پیدا می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

فروغ


فروغ،
فرخزاد،
شعر، غمگین، بعدها، مرگ من روزی فرا خواهد رسید، فروغ فرخزاد
ترسا نظرات (4)
سوال بی فرجام....
10 مرداد 139521:44

دلم که میگیرد به زیر باران میروم...


دلم که میگیرد میفهمم دوباره یاد خاطراتی افتاده ام ؛که هرگز باز نمیگردند...


دلم که میگیرد به یاد می اورم که چگونه رها شده ام...


به یاد می اورم که چگونه از مهر و عطوفت دستانت تهی شده ام...


به یاد می اورم روزی را...که بی خداحافظی رفتی و من ماندم و شبهای بی تو...


شبهایی که با صدای نبودنت به خواب می رفتم...


و دوباره روز ها.....روز هایی که با لبخندهایم؛ دروغ های بزرگی را درباره حال خوبم به همه گفتم...


روزهایی که از ترس حجوم دوباره خاطرات با هم بودنمان به کج دیوار تنهایی ام پناه می بردم...


دیگر کافیست...


برای دلتنگی فرصتی نیست...


باید برای خودم نبودنت را توضیح دهم...


برای خود کوچکم که برای اولین بار توانسته است صحبت کند و از نبودنت سوال کند...


باید برای همیشه از این سوال بی فرجام  خلاصش  کنم . یکبار برای همیشه....


بودی .......


نیستی......


باز نخواهی گشت........


هزاران روز است که با خودم تکرار میکنم...  همین فعل های کلیشه ای  گذشته و حال و آینده را...


ولی هنوز هم نفهمیدم......

                                                                   دلیل آمدنت چه بود ؟!!

ترسا نظرات (3)
مردم شهر من اینگونه نیستند.
20 فروردین 139514:49

مردم شهر من اینگونه نیستند.

به گونه ای هستند که نمیتوانی توصیفشان کنی.

مردم شهر من اینگونه نیستند.

به گونه ای هستند که اگر توصیفشان کنی از تو دلگیر می شوند.

مردم شهر من اینگونه نیستند.

به گونه ای هستند که میگویند دوستـــــــت دارم ، اما....

به گونه ای هستند که عالم مجازی را بیشتر میپسندند، و دوستت دارم های مجازی را بیشتر باور دارند.

دلم گرفته است ، از دست فدایت شوم هایی که روی تخت جمشید نوشتند.

در این شهر به این بزرگی ،کمتر کسی را پیدا می کنید که هم خود را دوست بدارد و هم دیگران را.

در شهر به این بزرگی ، کمتر کسی را پیدا می کنید که هم خـــــــــدا را دوست بدارد و هم از او اطاعت کند.

آری .مردم شهر من فقط ادعایشان می شود.ادعا می کنند بالاتر از بقیه هستند ...اما نظر و عقیده فکری انها از یک دانش اموز ابتدایی هم پایین تر است.

وبالعکس.آنهایی که میگویند: من نه!دیگران. درکشان بیشتر از آنهاست.

شخص عالی مقام شهر من ، ادعا میکند از نظر فرهــــــــــنگ و تمــــدن برتر است  ؛  ولی رفتگر شهرمن هرروز شهرم را پاکیزه از زباله های این افراد میکند.

آی ای عالی مقام...ای بزرگوار!آدمی   توان منع تو را ندارد، به کارت ادامه بده....کسی هیچ نخواهد گفت.!

ای رفتگر...سرنوشتت را قبول کن ، به راستی که تو مستحق این بازی بودی!

ای همشهری ....زندگی ات را بکن!مشکلات دیگران به تو ربطی ندارد.!

ای آشنا ...حرفهایم را به تمسخر بگیر! حق با توست.چه کسی به حرفهای یک دانش اموز گوش میسپارد؟!

ای رفیق... توهم به حرفهایم اهمیت نده! این ها هم همانند نوشته های قبلی انشا بود.

ای خـــــــــدا! تو به حرفهایم گوش کن...





مردم،
شهر،
من، اینگونه، نیستند، مردم شهر من، مردم شهر من اینگونه نیستند، انشای دانش اموزی، واقعیتهای تلخ، دلنوشته
ترسا نظرات (12)
I don`t know why im still waiting..
20 اسفند 139409:31

ببخشید که باز نمیشه

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

 

یک قطره ی آبم که در اندیشه دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

 

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار که بمیرم که بمیرم

ترسا نظرات (8)
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
14 اسفند 139413:11


گاهی دلـــــت میخواد همه بــغـــــضـــات از تو نــــــگـــــــاهــــــــت خونده بشه که جسارت گفتن کلمه هارو

نـــــــــــــداری.....


اما یه نگاه گُـــــنــــگ تحویل میگیری و یه جمله مثل


- چیزی شُـــــده ؟!


اونجاست که بغضِـــــــتو با یه لیوان ســــــــکـــــــــوت  سر میکشی و با لبــــــــــخـــنــــــد میگی :


- نــه هیچـــــــــــــی!



ترسا نظرات (6)
ببار باران
1 بهمن 139416:11


باران که میبارد ...


حتی به خواسته ی چتر هم جواب منفی میدهم.



میخواهم تنهایی ام را


به رخ این هوای دو نفره بکشم ...

ترسا نظرات (14)